تاريخ : چهارم دی ۱۳۹۳ | 14:55 PM | نویسنده : بهار |
 
دکتر نيستم...
 
اما برايت 10دقيقه راه رفتن،روى جدول کنار خيابان را تجويز ميکنم،
 
تا بفهمى عاقل بودن چيز خوبيست،
 
اما ديوانگى قشنگ تر است..
 
 
برايت لبخند زدن به کودکان وسط خيابان را تجويز ميکنم،
 
تا بفهمى هنوز هم،ميشود بى منت محبت کرد..
 
 
به ﺗﻮ پيشنهاد ميکنم گاهى بلند بخندى،هرکجا که هستى،
 
يک نفر هميشه منتظر خنده هاى توست...
 
 
دکتر نيستم،
 
اما به ﺗﻮ پيشنهاد ميکنم که شاد باشى!
 
خورشيد،
 
هر روز صبح،
 
بخاطر زنده بودن من و تو طلوع ميکند!
 
هرگز، منتظر" فرداى خيالى" نباش.
 
سهمت را از" شادى زندگى"، همين امروز بگير.
 
فراموش نکن "مقصد"، هميشه جايى در "انتهاى مسير" نيست!
 
"مقصد" لذت بردن از قدمهايیست، که برمى داريم!
 
 
چایت را بنوش!
 
نگران فردا مباش،
 

از گندم زار من و تو مشتی کاه میماند برای بادها

 

نمایوشیج

 

 

 

 

پی نوشت بهار:

خداجونم گوشیم خونه تکونی کردم

حالا نوبت تویه که فکرمو خونه تکونی کنی که تموم شه

خودت باعث جدایی شدی پس نذار دوباره...

 

سلام به همه ی دوستان خوبم

ببخشید بابت تاخیر طولانی

آخه این چند روز غیراز اینکه درس ها همه روی سرم ریخته بودن

نت هم نداشتم بازم ببخشید

به زودی کل نظرات تایید میکنم

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 


موضوعات مرتبط: مطالب جالب ، شعر
برچسب‌ها: نمایوشیج , دکتر , صبح , خورشید , شادی

تاريخ : بیستم اسفند ۱۳۹۳ | 22:0 PM | نویسنده : بهار |


 

خداوندا آرومم کن همان گونه که دریا را پس از هر طوفانی آرام میکنی

 

راهنمایم باش که در این چرخ و فلک روزگاربدجور سرگیجه گرفتم

 

ایمانم را قئی کن که تو را در تنهایی گم نکنم

 

خداوندا

 

من فراموش کارم اگر گاهی یا لحظه ای فراموشت کردم

 

تو هیچ وقت فراموشم نکن

 

 پی نوشت بهار:

 

گاه می اندیشم...


چندان هم مهم نیست اگر هیچ از دنیا نداشته باشم


همین مرا بس که کوچه ای باشد و باران..


و خدایی که زلال تر از باران است...

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


موضوعات مرتبط: مناجات
برچسب‌ها: خدایا , دریا , چرخ و فلک روزگار , ایمان , باران

تاريخ : سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 18:30 PM | نویسنده : بهار |

 

ﻣﺎﺩﺭﻱ ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺍ،ﻧﮑﺘﻪ ﺍﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﮔﻔﺖ

ﺍﺯ ﺑﺪ ﺩﻧﯿﺎ ﮔﻔﺖ



ﮔﻔﺖ ﻃﺎﻭﻭﺱ ﻣﺸﻮﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﯿﺒﺖ ﺧﯿﺰﻧﺪ،

 


ﮔﺮ ﺷﻮﯼ ﺷﻌﻠﻪ ﺷﻤﻊ،ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﺖ ﺭﯾﺰﻧﺪ



ﮔﻔﺖ : ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻣﺸﻮ،ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻧﯽ،ﻻﯼ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﮐﺘﺎﺏ،ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻣﯿﻤﺎﻧﯽ



ﻧﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺎﺵ ﻧﻪ ﺧﺎﮎ،ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺭ ﮐﻨﻨﺪ،ﻭﺍﻧﮕﻬﯽ ﺫﻫﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ،ﭘﺮ ﺯ ﻣﺮﺩﺍﺏ ﮐﻨﻨﺪ



ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺧﻠﻖ،ﺑﻪ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺑﺨﺮﻧﺪﻭﺯ ﭘﯽ ﺩﯾﺪﻥ ﺗﻮ،ﺳﺮ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ ﺑﺒﺮﻧﺪ.



ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺎﺵ ﻋﺰﯾﺰ:

ﮔﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺲ ﻛﻦ

ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﮔﻮﺵ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺗﻮ ﻫﻲ ﺷِﻜﻮﻩ ﻛﻨﻲ

ﺯﻧﺪﮔﻲ ﭼﺸﻢ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺑﺒﻴﻨﺪ ﺍﺧﻢ ﺩﻟﺘﻨﮓِ ﺗﺮﺍ

ﻓﺮﺻﺘﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺻﺮﻑ ﮔﻠﻪ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﺷﻮﺩ

ﺗﺎ ﺑﺠﻨﺒﻴﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﺗﻤﺎﻡ

 


پاییز ﺩﻳﺪﻱ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﻫﻢ ﺯﺩﻥ ﭼﺸﻢ ﮔﺬﺷﺖ ....



ﻳﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﺳﺎﻝ ﺟﺪﻳﺪﺑﺎﺯﻛﻢ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﻋﻴﺪ



ﺍﻳﻦ ﺷﺘﺎﺏ ﻋﻤﺮ ﺍﺳﺖ ...

ﻣﻦ ﻭﺗﻮ ﺑﺎﻭﺭﻣﺎﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻧﻴﺴﺖ

ﺻﺒﺢ ﻳﻌﻨﻲ ﺁﻏﺎﺯ

ﻓﺮﺻﺖ ﺷﺎﺩﻱ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻭ ﺍﻣﻴﺪ



ﺻﺒﺢ ﻳﻌﻨﻲ ﺍﻣﺮﻭﺯ،ﺳﻬﻤﻲ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻭﻋﺸﻖ ﺍﺯﺁﻥِ ﺧﻮﺩ ﺗﻮﺳﺖ !



ﻟﺤﻈﻪ ﺭﺍﻗﺪﺭ ﺑﺪﺍﻥ

ﺣﻴﻒ ﺍﺯ ﻋﻤﺮ ﻛﻪ ﺻﺮﻑ ﮔﻠﻪ ﻭﺷﻜﻮﻩ ﺷﻮﺩ

ﺗﺎﺑﺨﻮﺍﻫﻲ ...

ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﻲ ﺯﻳﺒﺎﺳﺖ

 

پی نوشت بهار:

سلام دوستای خوبم ممنون از اینکه این چند وقت نبودم بهم سرزدین

منم به جاش کلی دعا کردم و سعی کردم اسمای همتون اونجا یادم بیاد

خیلی هم خوش گذشت

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


موضوعات مرتبط: مطالب جالب
برچسب‌ها: زندگی , پروانه , شمع , آسمان , مادربزرگ

تاريخ : ششم بهمن ۱۳۹۳ | 10:30 AM | نویسنده : بهار |

سلام دوستای خوبم

راستش قرار بود فردا آپ مخصوص کنم که نشد

دوستای خوبم اگه حضرت معصومه بطلبه قراره برم قم

نایب و زیارت همتون هستم و حتما همتون یاد میکنم البته اگه قابل باشم

دعا کنید که این برف عزیز که خیلی لذت بخش بود بذاره بریم

خیلی دعا کنید

شب و روزتون خوش



تاريخ : بیست و نهم دی ۱۳۹۳ | 23:30 PM | نویسنده : بهار |

 

مردی در حال مرگ بود.. وقتی که متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید.

 

خدا: وقت رفتنه !

 

مرد:به این زودی ؟

من نقشه های زیادی داشتم !

 

خدا: متاسفم ولی وقت رفتنه.

 

مرد: در جعبه ات چی دارید؟

 

خدا: متعلقات تو را.

 

مرد: متعلقات من؟

یعنی همه چیزهای من ؛ لباسهام ، پولهایم و ......

 

خدا: آنها دیگر مال تو نیستند آنها متعلق به زمین هستند.

 

مرد: خاطراتم چی؟

 

خدا: آنها متعلق به زمان هستند.

 

مرد: خانواده ودوستهایم ؟

 

خدا: نه ، آنها موقتی بودند.

 

مرد: زن و بچه هایم ؟

 

خدا: آنها متعلق به قلبت بود.

 

مرد: پس وسایل داخل جعبه حتما بدنم هستند!

 

خدا: نه آن متعلق به گردوغبار هستند.

 

مرد: پس مطمئنا روحم است!

 

خدا: اشتباه می کنی، روح تو متعلق به من است.

 

مرد با اشک در چشمهایش و با ترس زیاد جعبه در دست خدا را گرفت

و باز کرد و دید خالی است!

 

مرد دلشکسته گفت: من هرگز چیزی نداشتم؟

 

خدا : درسته. تو مالک هیچ چیز نبودی!

 

مرد: پس من چی داشتم؟

 

خدا: لحظات زندگی مال تو بود.

هرلحظه که زندگی کردی مال تو بود.

 

زندگی فقط لحظه ها هستند قدر لحظه ها را بدانیم و لحظه ها را دوست داشته باشیم


 

پی نوشت بهار:

قدر هر لحظه رو بدونیم ،لحظه هایی که کنار هم هستیم

و . . .

ولی از همه مهمتر قدر این لحظات شیرین درس خوندن

رو هم بدونیم که خیلی زود تموم میشن

تمام سختی ها بعدش پر از شیرینیه

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 


برچسب‌ها: زندگی , لحظه , خدا

تاريخ : چهارم دی ۱۳۹۳ | 15:45 PM | نویسنده : بهار |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.