تاريخ : چهارم دی 1393 | 2:55 PM | نویسنده : بهار |

 

ﻣﺎﺩﺭﻱ ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺍ،ﻧﮑﺘﻪ ﺍﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﮔﻔﺖ

ﺍﺯ ﺑﺪ ﺩﻧﯿﺎ ﮔﻔﺖ



ﮔﻔﺖ ﻃﺎﻭﻭﺱ ﻣﺸﻮﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﯿﺒﺖ ﺧﯿﺰﻧﺪ،

 


ﮔﺮ ﺷﻮﯼ ﺷﻌﻠﻪ ﺷﻤﻊ،ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﺖ ﺭﯾﺰﻧﺪ



ﮔﻔﺖ : ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻣﺸﻮ،ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻧﯽ،ﻻﯼ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﮐﺘﺎﺏ،ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻣﯿﻤﺎﻧﯽ



ﻧﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺎﺵ ﻧﻪ ﺧﺎﮎ،ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺭ ﮐﻨﻨﺪ،ﻭﺍﻧﮕﻬﯽ ﺫﻫﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ،ﭘﺮ ﺯ ﻣﺮﺩﺍﺏ ﮐﻨﻨﺪ



ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺧﻠﻖ،ﺑﻪ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺑﺨﺮﻧﺪﻭﺯ ﭘﯽ ﺩﯾﺪﻥ ﺗﻮ،ﺳﺮ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ ﺑﺒﺮﻧﺪ.



ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺎﺵ ﻋﺰﯾﺰ:

ﮔﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺲ ﻛﻦ

ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﮔﻮﺵ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺗﻮ ﻫﻲ ﺷِﻜﻮﻩ ﻛﻨﻲ

ﺯﻧﺪﮔﻲ ﭼﺸﻢ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺑﺒﻴﻨﺪ ﺍﺧﻢ ﺩﻟﺘﻨﮓِ ﺗﺮﺍ

ﻓﺮﺻﺘﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺻﺮﻑ ﮔﻠﻪ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﺷﻮﺩ

ﺗﺎ ﺑﺠﻨﺒﻴﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﺗﻤﺎﻡ

 


پاییز ﺩﻳﺪﻱ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﻫﻢ ﺯﺩﻥ ﭼﺸﻢ ﮔﺬﺷﺖ ....



ﻳﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﺳﺎﻝ ﺟﺪﻳﺪﺑﺎﺯﻛﻢ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﻋﻴﺪ



ﺍﻳﻦ ﺷﺘﺎﺏ ﻋﻤﺮ ﺍﺳﺖ ...

ﻣﻦ ﻭﺗﻮ ﺑﺎﻭﺭﻣﺎﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻧﻴﺴﺖ

ﺻﺒﺢ ﻳﻌﻨﻲ ﺁﻏﺎﺯ

ﻓﺮﺻﺖ ﺷﺎﺩﻱ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻭ ﺍﻣﻴﺪ



ﺻﺒﺢ ﻳﻌﻨﻲ ﺍﻣﺮﻭﺯ،ﺳﻬﻤﻲ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻭﻋﺸﻖ ﺍﺯﺁﻥِ ﺧﻮﺩ ﺗﻮﺳﺖ !



ﻟﺤﻈﻪ ﺭﺍﻗﺪﺭ ﺑﺪﺍﻥ

ﺣﻴﻒ ﺍﺯ ﻋﻤﺮ ﻛﻪ ﺻﺮﻑ ﮔﻠﻪ ﻭﺷﻜﻮﻩ ﺷﻮﺩ

ﺗﺎﺑﺨﻮﺍﻫﻲ ...

ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﻲ ﺯﻳﺒﺎﺳﺖ

 

پی نوشت بهار:

سلام دوستای خوبم ممنون از اینکه این چند وقت نبودم بهم سرزدین

منمبه جاش کلی دعا کردم و سعی کردم اسمای همتون اونجا یادم بیاد

خیلی هم خوش گذشت خاطرات سفر هم ان شاالله به زودی میذارم

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


موضوعات مرتبط: مطالب جالب
برچسب‌ها: زندگی , پروانه , شمع , آسمان , مادربزرگ

تاريخ : ششم بهمن 1393 | 10:30 AM | نویسنده : بهار |

سلام دوستای خوبم

راستش قرار بود فردا آپ مخصوص کنم که نشد

دوستای خوبم اگه حضرت معصومه بطلبه قراره برم قم

نایب و زیارت همتون هستم و حتما همتون یاد میکنم البته اگه قابل باشم

دعا کنید که این برف عزیز که خیلی لذت بخش بود بذاره بریم

خیلی دعا کنید

شب و روزتون خوش



تاريخ : بیست و نهم دی 1393 | 11:30 PM | نویسنده : بهار |

 

مردی در حال مرگ بود.. وقتی که متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید.

 

خدا: وقت رفتنه !

 

مرد:به این زودی ؟

من نقشه های زیادی داشتم !

 

خدا: متاسفم ولی وقت رفتنه.

 

مرد: در جعبه ات چی دارید؟

 

خدا: متعلقات تو را.

 

مرد: متعلقات من؟

یعنی همه چیزهای من ؛ لباسهام ، پولهایم و ......

 

خدا: آنها دیگر مال تو نیستند آنها متعلق به زمین هستند.

 

مرد: خاطراتم چی؟

 

خدا: آنها متعلق به زمان هستند.

 

مرد: خانواده ودوستهایم ؟

 

خدا: نه ، آنها موقتی بودند.

 

مرد: زن و بچه هایم ؟

 

خدا: آنها متعلق به قلبت بود.

 

مرد: پس وسایل داخل جعبه حتما بدنم هستند!

 

خدا: نه آن متعلق به گردوغبار هستند.

 

مرد: پس مطمئنا روحم است!

 

خدا: اشتباه می کنی، روح تو متعلق به من است.

 

مرد با اشک در چشمهایش و با ترس زیاد جعبه در دست خدا را گرفت

و باز کرد و دید خالی است!

 

مرد دلشکسته گفت: من هرگز چیزی نداشتم؟

 

خدا : درسته. تو مالک هیچ چیز نبودی!

 

مرد: پس من چی داشتم؟

 

خدا: لحظات زندگی مال تو بود.

هرلحظه که زندگی کردی مال تو بود.

 

زندگی فقط لحظه ها هستند قدر لحظه ها را بدانیم و لحظه ها را دوست داشته باشیم


 

پی نوشت بهار:

قدر هر لحظه رو بدونیم ،لحظه هایی که کنار هم هستیم

و . . .

ولی از همه مهمتر قدر این لحظات شیرین درس خوندن

رو هم بدونیم که خیلی زود تموم میشن

تمام سختی ها بعدش پر از شیرینیه

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 


برچسب‌ها: زندگی , لحظه , خدا

تاريخ : چهارم دی 1393 | 3:45 PM | نویسنده : بهار |

 

آنچه در کویر زیبا می­ روید خیال است!

این تنها درختی است که در کویر خوب زندگی می­ کند .

می­ بالد و گل می­ افشاند،گل­های خیال!

گل هایی همچون قاصدک، آبی و سبز و کبود و عسلی،

هر یک به رنگ آفریدگارش،به رنگ انسان خیال پرداز

و نیز به رنگ آنچه که قاصدک بسویش پر می­ کشدو به رویش می­ نشیند.

کویر انتهای زمین است؛ پایان سرزمین حیات.

در کویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیکیم؛

در کویر خدا حضور دارد.

در کویر بیرون از دیوار خانه، پشت حصار ده دیگر هیچ نیست.

صحرایی بی­کرانه عدم است.

خوابگاه مرگ و جولانگاه هول، راه تنها به سوی آسمان باز است.

آسمان کشور سبز آرزوها، چشمه زلال و مواج نوازش­ها، امیدها و انتظار وانتظار!… 

آری اینجا کویراست و کلوت و آن همه زیبایی و انسان­هایی

در همسایگی این سرزمین زندگی می کنند

که پیشینه آنها حکایتی از عز و سروری است و آیین مردمش که نمای نجابتند...

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 


برچسب‌ها: کویر

تاريخ : هجدهم آذر 1393 | 11:15 PM | نویسنده : بهار |

سلام به همه دوستان خوبم

باید عذر خواهی بکنم از همه شما دوستان خوبم

که اینقدر به من لطف دارین که همش سر میزنید و نظرات زیباتون برام میگذارین

اما من نمیتونم جواب بدم

آخه این چند وقت همش امتحان میانترم دارم

هفته آینده هم شنبه جشن داریم کلی کار به گردنم هستش

امتحان میانترم هم دارم و کلی هم باید گزارشکار تحویل استاد بدم خیلی خسته شدم

تازه هم اینترنت خوابگاه خیلی بده خیلی سرعت افتضاحه

کارام موندن

پس منو ببخشید اگه هنوز جواب خیلی از کامنت های پر محبت شما رو ندادم ببخشید

خیلی برام دعا کنید

که همه چی به خوبی تموم بشه مخصوصا جشن که داریم

آبروی رشته و استادا و خودمون درخطر میباشد

منم هماهنگ کننده قلب جشن هستم یکم خرابکاری بشه

دیگه هیچی باید جواب یه ملتی رو بدم


موضوعات مرتبط: خاطرات
برچسب‌ها: جشن

تاريخ : نهم آذر 1393 | 10:27 PM | نویسنده : بهار |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.